سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
هیچ متکبّری، دوستی ندارد . [امام علی علیه السلام]
 

سه شنبه 16 فروردین 90 , ساعت 10:16 عصر

بعد از چند ماه دوری از فضای مجازی ، خوش خوشکی سری به وبلاگ زدیم ! اصلا یادمان نمی آمد پست آخر چه بوده ؟! اول کامنت ها را خواندیم ، باز هم چیزی یادمان نیامد پوزخند وب را باز کردیم ، کمی نگاهش کردیم (دقیقا این طوریباید فکر کردو این طوریدهنم آب افتاد ) ، انگار که آشنای ٍ دورٍ غریبٍ از یاد رفته ی ٍصمیمی ای ، (ترکیب وصفی رو داری که ؟ ) خاطرمان بیاید . دل مان تنگ ٍنوشتن شد ، دوباره ! چه کنیم که زندگی مان هم زیر و زبر شود قلم نوشتن همچنان جلویمان قامت رعنایش را به رخ می کشد .


از متن مهم تر :


1 . یک جورای داشتیم دانشجوی دانشگاه تهران می شدیم ، خبر رسید شاید امسال نگیرند دانشجو و نگیرند به خودشان که اسممان جزء قبول شدگان است و کک شان نگزد خلاصه ! 60 نفر می خواستند ، 400 نفر گرفته اند !!! در حال دعا کردنیم که اسممان برود توی لیست 60 نفره ، اگر خدا بخواهد و به مصلحت بداند و رییس دانشگاه  یاد بگیرد آب ریخته را درست جمع کند .


2 . دوستان ! بروید ، سور و سات بچینید داریم می آییم یک ماه دیگر .


شنبه 25 دی 89 , ساعت 10:25 عصر

نقل از خلبان دوران دفاع مقدس :


همیشه دعا می کردم اگر قرار است کشته شوم با گلوله یا ترکش بمیرم ، توی آتش زنده زنده نمیرم .


هواپیما که زمین خورد ، توی کابین گیر افتاده بودم ، هواپیما آتش گرفته بود ، بچه ها با دست خاک می ریختند روی آتش ، ولی زورشان به


آتش نمی رسید !


*پیش خودم گفتم : یا ابالفضل ! تو یه کاری بکن . این خدا که به فکر ما نیست !!


**کشیدندم بیرون ،پایم که به زمین رسید ، زخم و کوفتگی را فراموش کردم فقط دویدم که از آتش دور شوم


....


*حالا شده حکایت من !


همان آتش گرفته !


**بخواه که دویدن و رها شدن بعدش را هم بچشم .


از متن ، مهم تر :


1 . اصلا هم صحبت معنویت و این حرفا نیست اتفاقا همه اش دنیای است .


2 . این روزهای باقیمانده از سال ، بدجوری اعصاب ندارم . خدا رحم کند به میهمان های عید !


3 . یه وقتی حرفی می خواهی بگویی به کسی هرچه می گردی آدمش را پیدا نمی کنی . آن حرف نگفته هم ولت نمی کند که نمی کند . تا خوب بچلاندت !


4 . امان از وقتی که چشمه ی چشمت خشک شود . 


5 . سال 89 ام شبیه 81 شد . این یعنی سقوط کرده ام با سر .


6 . دو ساعت پیش  پست دیگری  این جا بود که الان نیست ! دیر رسیدی جانم !


  


پنج شنبه 11 آذر 89 , ساعت 12:27 صبح

یکی بیاد بگه چه طور می شه ، 24 ساعت را به قد 48 ساعت کرد !


نمی رسم به کارهام ، به درس هام .... کلی کار دارم که توی فرصت محدود باید انجامشون بدم .


به شدت نیازمند برنامه ی منظم و حساب شده ای هستم . اگر کسی از مدیریت زمان و برنامه ریزی چیزی می دونه و تجربه خوبی داره ، راهنمایی ام کنه لطفا !


پیشاپیش ، دعاتون می کنم .


 


 


چهارشنبه 3 آذر 89 , ساعت 7:59 عصر

بزرگواری می فرماید : وقتی بهت نعمتی می دهند ، به مسئولیت هاش فکر کن !


این طوری است که روزهای نزدیک عید که نزدیک می شود ، دوستانت حواس شان به توست ،


چه طور از نَسَبت به حضرت زهرا (س) خرج می کنی ؟


فردا به یاد ما ، بچه سیّدها بیش تر باشید .


نیازمند دعای ویژه هستیم .


حالا دستت را بیاور جلو ... دستت را بگیرم ...  الحمدالله الذی جَعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین و الائمه علیهم السلام .


عیدتان مبارک گل تقدیم شما


السلام علیک یا امیر المومنین :


دست شماست ... بخواهید که بشود ...


 1 . زیارت بقیع (زود زود !)


2 . سکوت را یادم دهید !


3 .  ..... خصوصی است چشمک! خودتان که می دانید ، آقا !


دیگر این که.... آقا جان ! هدیه ی خاصه ی شما ، به تک تک محبّان تان ، بی گفتن ، از خزانه ی بی کرانه تان بهمان می رسد ، انشاالله 


منتظریم !


اگر دل تان نور گرفت ، برای مادرم و شهیدمان ، دعا کنید .


 


چهارشنبه 26 آبان 89 , ساعت 11:23 عصر

چگونه باور کنیم لبخندتان فقط زینت بخش عکس هاست !


حالا شما بگو با چشمان همیشه گریان خواهرم چه کنیم ؟


هنوز چشم های مان سیراب اشک نشده است ...


سنگین است داغ فراق شما ...


بغض گلوگیر امان نمی دهد . سید مرتضی می گوید " آه " از اسماء خداست ، دل تان که گرفت آه بکشید ... که یادش را کرده باشید .


این روزها کار من فقط همین است ....


آه ....


آه ...


آه ...


ای سردار ! 


به واسطه ی خواهر از محبت های تان بهره مند می شدم .گفته بودمش از شما خیلی چیزها را یاد گرفته ام . 


همیشه شرم داشتم به چهره تان نگاه کنم و حالا شرم دارم به ما نگاه کنید و ناراضی باشید از ما ! 


 و ... ای شهید غریب !


اکنون ، مَحرم شدید به دل های مان . پرده ها را برداشتند تا نه فقط پاسداران و سربازان رهبر ، که چون من غافلی از شما فیض ببرم تا مهربانی تان ، بی حساب ، ببارد . دنیا گنجایش محبت شما را نداشت ! عالمی بزرگتر می خواستید تا ما را آگاه کنید و سرشار از محبت تان .


راستی .. همه ی عالم هم بگوید مرگ ٍطبیعی بوده ، من به یقین می گویم طبیعت ٍعالم ٍ الله همه چیز را مهیا کرد که شهید شوید . 


خیلی حرف ها هست باید بگویم تان ، باشد ، چهل روز دیگر بر مزارتان . خوش به حال تان که با تاسوعای ابالفضل یکی شده است .


دعای مان کنید ... حلال مان کنید .. شفاعت هم که ...


حرف آخر :


نمی دانید چقدر سخت بود وقتی گفتیم شهید شده اید و به مان گفتند با تعجب ، که مگر هنوز جنگ است ؟!!!


داریم امتحان می شویم . کمک مان کنید قبول شویم .


 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ